فیلم گیم سریال و موضوعات جدید

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 تیر ماه سال 1388
روز بعثت  مبارک باد
فیلم گیم:ارادتمندان خاندان حضرت ختمی مرتبت به مناسبت فرا رسیدن 27 رجب فرخنده سالروز بعثت رحمت للعالمین، حضرت محمد مصطفی ( ص ) با آذین بندی خیابانها ، مساجد ، تکایا و مراکز مذهبی ضمن پخش نقل و شیرینی این عید بزرگ را به یکدیگر تبریک می گویند.

بعثت پیامبر (ص)

بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام رسالت، مهمترین فراز از تاریخ اسلام بوده و نزول قرآن کریم نیز از این زمان آغاز می‌گردد. کلمه بعثت به معنای «برانگیخته شدن» بوده و در اصطلاح به مفهوم فرستاده شدن انسانی از سوی خداوند متعال برای هدایت دیگران می‌باشد.

همانطور که از روایات اسلامی و مطالعات تاریخی برمی‌آید، مسأله بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادیان الهی با برخی از خصوصیات و نشانه‌ها، قبل از ظهور آن حضرت، مطرح بوده و بسیاری از اهل کتاب و پاره‌ای از اعراب مشرک نیز با آن آشنایی قبلی داشته‌اند. نوید و بشارت ظهور پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)، به تصریح قرآن در تورات و انجیل ذکر گردیده و حضرت عیسی (علیه السلام) نیز پس از تصدیق توراتی که به حضرت موسی (علیه السلام) نازل شده بود، به برانگیخته شدن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داده است. همچنین در این کتب، حتی به خصوصیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانشان نیز اشاره شده است.

بنابراین (و همانگونه که قرآن نیز ذکر می‌نماید) دانشمندان اهل کتاب، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همچون نزدیکترین کسان خود می‌شناخته اند. با مراجعه به تاریخ می‌توان افراد زیادی را یافت که در انتظار ظهور و بعثت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده‌اند و افرادی از میان آنها، حتی به امید دیدار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به محل سکونت، مکان هجرت و یا حتی گذرگاه عبور و مرور آینده پیامبر هجرت کرده بودند که به عنوان نمونه، می‌توان به "بحیرای راهب" اشاره نمود.

بنابر این بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، حادثه‌ای بس بزرگ در سرنوشت هدایت بشری بوده و عظمت این امر سبب می‌شد که خداوند متعال به عنوان مقدمه این امر بزرگ، تربیت و پرورش آن حضرت را به عهده داشته و ایشان را برای آینده دشواری که در پیش رو داشتند، آماده سازد. به دنبال همین تربیت الهی بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سالهای قبل از بعثت نیز حالات فوق العاده معنوی و مشاهدات روحانی داشته و نتیجتاً ایشان تمام این دوران را با پاکی و طهارت و معنویت سپری کرده‌اند. حضرت علی (علیه السلام) می‌فرمایند: "خداوند بزرگترین فرشته خود را از خردسالی پیامبر، همدم و همراه ایشان ساخت. این فرشته در تمام لحظات شبانه روز با آن حضرت همراه بود و او را به راههای بزرگواری و اخلاق پسندیده و شایسته رهبری می‌کرد."

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاطر همین حالات معنوی و طهارت روحی، ناگزیر از وضع نابسامان مردم و از جهل و فسادی که بر جامعه آن روز و بویژه در شهر مکه حاکم بود، رنج می‌بردند. همچنین به منظور تفکر و عبادت در مکانی خلوت، مدتی محدود در سال را از آنها کناره می‌گرفتند و به کوه حرا (که در شمال شرقی مکه واقع است) می‌رفتند. این کناره‌گیری برای حُنَفا و برخی یکتاپرستان قبل از پیامبر نیز وجود داشته است. گویند عبدالمطلب، جد بزرگوار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پایه‌گذار این رسم بوده است. او به هنگام ماه رمضان برای خلوت و عبادت به کوه می‌رفت و مستمندانی را که از آنجا می‌گذشتند، اطعام می‌نمود.

در واقع می‌توان گفت که این خلوت‌گزینی، زمینه‌ای برای تقویت هرچه بیشتر حیات روحانی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مقدمه‌ای برای بعثت و نزول وحی به آن حضرت به شمار می‌رفته است.

در دوران این خلوت‌گزینی‌ها نیز همچون سایر مراحل گوناگون زندگی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت علی (علیه السلام) (که پرورش یافته در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در دامان ایشان است)، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همراهی می‌نمود و گاهی اوقات برای ایشان آذوقه و آب و غذا می‌برد.

پس از سپری شدن ایام عبادت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مکه برگشته و پیش از اینکه به خانه خویش بازگردند، خانه خدا را طواف می‌نمودند.

این حالات همچنان ادامه یافت تا اینکه سن آن حضرت به چهل سالگی رسید و خداوند که دل ایشان را برترین و مطیع‌ترین و خاضع و خاشع‌ترین دلها در برابر خویش یافت، ایشان را مبعوث کرد و به پیامبری گرامی داشت، تا به وسیله قرآنی که آن را روشن و استوار گردانیده، بندگانش را از پرستش بر بتان خارج ساخته و به پرستش خویش هدایت کند.

 نزول اولین وحی

به عقیده اکثر علمای شیعه، بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز 27 ماه رجب، پنج سال پس از تجدید بنای کعبه، اتفاق افتاد و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این هنگام، چهل سال داشتند.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، طبق رسم خویش چند روزی بود که برای عبادت و تفکر به غار حرا آمده بودند. در روز بیست و هفتم ماه رجب بود که جبرئیل (یکی از چهار فرشته مقرب الهی و مأمور ابلاغ وحی از جانب پروردگار به پیامبران) به سوی ایشان نازل شد. او بازوی پیامبر را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد بخوان. پیامبر فرمود: چه بخوانم؟ جبرئیل آیات آغازین سوره علق را از جانب خداوند نازل نمود:

"بسم الله الرحمن الرحیم. اقرأ باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم. علم الانسان مالم یعلم. به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت که بیافرید. آدمی را از علق بیافرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است. خدایی که به‌وسیله قلم آموزش داد و به آدمی آنچه را که نمی‌دانست، آموخت."

همراه اولین نزول وحی و در لحظه بعثت، حوادثی بزرگ اتفاق افتاد که از آن جمله می‌توان به شنیده شدن صدای ناله‌ای اشاره نمود. حضرت علی (علیه السلام) در این باره می‌گوید: "صدای ناله شیطان را در هنگام نزول اولین وحی به آن حضرت شنیدم. عرضه داشتم: "یا رسول الله این ناله چیست؟" فرمود: "این شیطان است که از اطاعت شدن مأیوس و ناامید شده و چنین به ناله در آمده است." سپس رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اضافه فرمود: "تو می‌شنوی آنچه را من می‌شنوم و می‌بینی آنچه را که من می‌بینم الا اینکه تو مقام نبوت نداری و فقط وزیر و کمک کار من هستی و از راه خیر جدا نمی‌شوی."

حضرت علی (علیه السلام) در مواقع مختلف از جمله در دوران خلوت‌گزینی‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه حضرت بوده‌اند و این سخن امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه نیز به طور خاصی بیان می‌دارد که ایشان در لحظه نزول اولین وحی، در کنار پیامبر حضور داشته‌اند. البته مطالعات تاریخی بیان می‌نماید که تنها شخصی که در آن لحظات، پیامبر را همراهی نموده، امام علی (علیه السلام) بود و احدی جز ایشان، ادعای همراهی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن لحظات را ننموده است. جبرئیل پس از انجام وظیفه خود و ابلاغ آیات الهی، بار دیگر به آسمان بازگشت.

 پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از نزول اولین وحی

قبل از بعثت، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) الهاماتی می‌شد و ایشان حالات فوق العاده‌ای داشتند. اما کیفیت نزول اولین وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و موضوع آن، به‌طور کلی با الهامات قبل از بعثت ایشان متفاوت بود. و این امر سبب شد تا حالات روحی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در نتیجه حالات جسمانی ایشان تغییر نماید. برای این تغییر حالت دو دلیل را می‌توان برشمرد:

اولاً ایشان در هنگام نزول اولین آیات قرآن، عظمت و جلال خداوند را هرچه بیشتر احساس کردند.

ثانیاً در هنگام بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بار بزرگ رسالت به عهده ایشان نهاده شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شرایطی موظف به ابلاغ رسالت الهی خویش به مردم گشتند که جزیرة العرب را اوضاع نابسامان اجتماعی فراگرفته بود و در چنین شرایطی واضح بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از ابلاغ دعوت خویش نه تنها مورد تکذیب و تهمتهای ناروا و آزار و اذیت مشرکین قرار می‌گرفتند، بلکه آنان در مسیر رسیدن پیام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سایر مردم موانع بسیاری را ایجاد خواهند نمود. مجموعه این عوامل باعث دگرگونی حالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شد. اما خداوند نیز در این شرایط پیامبرش را تقویت نمود و ایشان را برای به انجام رساندن مسئولیت عظیم رسالتش، بیش از پیش آماده ساخت.

 بازگشت از کوه حرا

پس از این پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از کوه پایین آمدند و به سمت مکه و خانه خویش عازم شدند. هنگامیکه به خانه رسیدند ماجرای بعثت خویش را برای همسر گرامیشان حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بازگو نمودند. خدیجه (سلام الله علیها) نیز که در سالهای همسری با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آثار بزرگی و پیامبری در ایشان را دیده بود، گفت:

"به خدا دیرزمانی است که من در انتظار چنین روزی، بسر برده‌ام، و امیدوار بودم که روزی تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوی."

 نزول سوره مدثر

در همین روزهای آغازین بعثت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در هنگام استراحت ایشان، جبرئیل برای بار دیگر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و آیات نخستین سوره مدثر را بر ایشان خواند که:

"بسم الله الرحمن الرحیم، یا ایها المدثر، قم فأنذر، و ربک فکبر و ثیابک فطهر و الرجز فاهجر و لاتمنن تستکثر و لربک فاصبر

به نام خداوند بخشنده مهربان،ای کسی که جامه به خود پیچیده ای، برخیز و قوم خود را از عذاب خدا بیم ده و خدا را به بزرگی یاد کن و لباست را پاکیزه دار و از ناپاکی دوری گزین و بر هرکس احسان کنی ابداً منت نگذار و برای خدا صبر پیش گیر"

می‌توان گفت مفاد این سوره این است که از این پس، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باید پیوسته به فکر بیم دادن مردم از نافرمانی خداوند بوده و لحظه‌ای از آن غافل نباشد و بدین گونه بود که اولین آیه‌های کتاب آسمانی دین اسلام به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و ایشان از جانب خداوند به مقام رسالت برگزیده شدند.

 نخستین مسلمانان

حضرت علی (علیه السلام) به دلیل نزدیکی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، همراه ایشان بوده‌اند که لحظه نزول اولین وحی هم یکی از آن مواقع بوده است. پس بسیار طبیعی به نظر می‌رسد که حضرت علی (علیه السلام) که از نزدیک این وقایع عظیم و مبعوث شدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، از جانب خداوند متعال را نظاره‌گر بوده‌اند، در آنجا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورده و به عنوان اولین مسلمانان، چه در میان زنان و چه در میان مردان یاد شوند.

خود ایشان نیز در چندین خطبه (در نهج البلاغه) که در حضور عموم مسلمانان و بیشتر اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایراد می‌شد، می‌فرمایند: "من بر فطرت یکتاپرستی متولد شدم و از دیگران به ایمان و هجرت سبقت گرفتم."

همچنین می‌فرمایند: "هیچکس قبل از من به دعوت حق روی نیاورده است."

در مورد اولین زن مسلمان نیز باید گفت که به اتفاق عموم مورخان اسلام، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) اولین زن مسلمان بوده‌اند، چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از مبعوث شدن با اولین کسی که برخورد داشته‌اند، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بوده، ضمناً، همانطور که در قسمتهای قبل نیز بدان اشاره شد، ایشان در گفتار خویش تلویحاً پیامبری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تصدیق نموده اند.

دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
خلاصه قسمت ۳۳ افسانه جومونگ

افسانه جومونگ قسمت ۳۳
PardisFun.Comبه ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب ...
دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
خلاصه قسمت ۶۷ افسانه جومونگ
دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
خلاصه قسمت 66 افسانه جومونگ
 قسمت ۶۶ جومونگ

خب رسیده بودیم به اونجا که جومونگ داشت با خدایان راز و نیاز میکرد و .
همینطور که جومونگ داره به خدایان میگه من رو بگیرید و از جولبون محافطت کنید از هوش میره


تو قصر بویو وزیر اعظم به امپراطور میگه مردم جولبون دارن از گرسنگی و طاعون میمیرن جومونگ هم یه مراسم بهشتی برپا کرد اما نتیجه ای نداشت و بعد همه شروع میکنن خندیدن و میگن کار جولبون دیگه تمومه


به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب ...
دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
خلاصه قسمت65افسانه جومونگ
خب سوسانو با دزدان دریایی اماده میشن برای برگشتن به جولبون


حالا اگه یادتون باشه تسو قرار شد قبل از حمله به جولبون با سونگ یانگ حرف بزنه برای همین میره پیش سونگ یانگ

جومونگ برمیگرده جولبون و میاد پیش یونتابال جومونگ بهش میگه که سوسانو با دزدان دریایی رفتن به طرف جولبون یونتابال هم بهش میگه هر چی سریعتر باید یه فکری بکنیم چون ممکن روسای قبایل دست به شورش بزنن

  به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب ...
دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
خلاصه قسمت ۶۴ افسانه جومونگ

با عرض سلام و پوزش این قسمت بدون عکس است.

به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب ...
دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
خلاصه قسمت ۶۳ افسانه جومونگ

 خلاصه قسمت شصت و سوم جومونگ با توضیحات و عکس

مامور و معذور

اویی که قیافه بو به نظرش اشنا میاد ،تمام خاطراتشو مرور میکنه تا اثری از بو توی ذهنش پیدا کنه ،ولی نمیشه که نمیشه

تا اینکه بالاخره بو دست به کار میشه و مخفیانه میره سر وقت جومونگ که لالا کرده

تا میرسه بالای سرش ،جومونگ از خواب بیدار میشه و میزنه زیر دست طرف،از این جا به بعد بو بدو جومونگ بدو تا اینکه یه گوشه ای جومونگ گیرش میندازه و شروع میکنن به کتک کاری…

اویی که شب از فکر نمیتونه بخوابه به نگهبانا سر میزنه و میبینه بو سر پستش نیس

شصتش خبردار میشه که یه خبری شده

اونم جومونگ رو پیدا میکنه و دوتایی این بدبخت رو میزنن و نقابشو برمیدارن ،

نصفه شبی همه رو از خواب بیدار میکننن و محاکمه شروع میشه و بو چاره ای نداره جز اینکه بگه تسو اونو واسه کشتن جومونگ فرستاده و به خاطر نجات جون خواهر و مادرش مجبور شده این کارو بکنه

همه میگن باید کشته بشه ولی جومونگ میگه من کمکت میکنم و تو بگو منو کشتی ،خودمم یه چند روز افتابی نمیشم.

بو هم خوشحال میره قصر بویو و میگه جومونگ رو کشتم…

نارو که از تسو باهوش تره میگه این از بین اون همه نگهبان رد شده و یه زخم هم برنداشته(اینجاست که باید به عقل جومونگ شک کرد) چطوری سالم رسیده اینجا؟

تسو هم واسه همین شک میکنه و میگه هم جاسوس بفرستن گیه رو هم اینکه چشم از این بوی متقلب برندارن

بو که به یاد مهربونی های جومونگ میفته تصمیم میگیره از این به بعد واسه اون کار کنه

یونگ پو که این وسط کسی بهش نمیگه تو مرده ای یا زنده،میره چانگ ان تو اونجا دم یکی از حاکم های ا ینده هیون تو رو ببینه

حاکم جدیده ،یعنی هوانگ به یانگ پو میگه که قراره من بشم حاکم جدید و اگه بچه خوبی باشی خودم هواتو دارم

قرار بود که جومونگ یه فکری به حال گرسنگی مردم بکنه ،بالاخره تصمیمشو اعلام میکنه و میگه باید از دزدای دریایی کمک بخوایم ..

همه مخالفت میکنن و میگن اینا ادم نیستن که ما ازشون کمک بخوایم و اینا …ولی جومونگ م یگه این تنها راهه و هیچکی نمیتونه مثل من دزدا رو ادم کنه

جاسوسای تسو بعد از چند روز فضولی،اثری از جومونگ نمی بینن و راضی میشن که خبر مرگ اونو بفرستن بویو

جومونگ و سو سانو راهی سفری میشن که انتهاش به ملاقات دزدای دریایی ختم میشه،یون تابال بدرقه شون میکنه

بالاخره خبر مرگ قطعی جومونگ به تسو میرسه و واسه محکم کاری تسو از کاهن میخواد ببینه واسه جومونگ اتفاقی افتاده یا نه

این کاهنه هم که هیچی حالیش نیس میگه اره

تسو خبر مرگ رو به داییش میده ، داییش انقدره کیف میکنه که نهایت نداره..طبق رسوم گذشته بعد از دایی،ملکه خبر دار میشه و بازم طبق رسوم گذشته ملکه باید واسه سوزوندن دل یوهوا راه بیفته بره قصرش

یه سویا به یوهوا درباره خوابهای ترسناکی که دیده میگه و همون وقته که ملکه میاد و خبر مسرت بخش رو به یوهوا میده…

یوهوا به عروسش میگه خیلی گوش نکن که این ملکه حرف مفت زیاد میزنه

تسو که از مردن جومونگ خیلی مطمئنه خبر رو به باباش هم میده و ازش اجازه میگیره به جولبون حمله کنه و تا ملت داغن وچیزی حالیشون نیس،شهر رو تصرف کنه،شاه هم بهش اجازه میده و تسو مثل فیل منگلستونی راه میفته واسه لشکر کشی

و اما جومونگ و سوسانو هم که واسه اوردن غذا از شهر بیرون رفتن محبور میشن از مناطق مرزی تحت کنترل بویو رد بشن که دم یکی از دروازه ها گیر میفتن و جومونگ میبینه ،سربازا دارن به سمتش هجوم میارن….

www.filmgame.blogaf.com

www.taktabligh.com

دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
خلاصه قسمت۶۲ افسانه جومونگ


خلاصه قسمت ۶۲ جومونگ   سریال جومونگ  خلاصه قسمتها

یه مدتی از رفتن جومونگ که میگذره ،موگول به اویی و ماری میگه نمیخواین برین دنبال جومونگ؟ اونا هم از

سوسانو میخوان جلسه بذاره تا یه تصمیمی بگیرن،سوسانو میگه که به دستور خودجومونگ مجبورن صبر کنن،

سوسانو به سایونگ میگه که چقدر از نیومدن جومونگ نگرانه

هنوز پای جومونگ به جولبون نرسیده ،خلع سلاحش میکنن و هر چی سربازه می ریزه دورش ،

جومونگ شروع میکنه به بروز حرکات خارق العاده و یه چندتایی رو میزنه

که یه دفعه سرو کله سونگ یانگ پیدا میشه و میگه که ادم انقدر بی  کله میشه؟


تو نگفتی من بکشمت؟ جومونگ میگه من رو قولم وایسادم و اومدم ،فکر نمیکردم تو انقدر نامرد باشی

بعد از یه کم متلک بار هم کردن ،نوبت پذیرایی از جومونگ میرسه ،اونم چه پذیرایی

دو تا جام میذارن روبروش ،سونگ یانگ میگه تو یکیش سمه،تو یکیشه مشر....
اگه راست میگی و خدایان تو رو انتخابت کردن ،اونی که توش شرا....رو پیدا کن

جومونگ هم هر دوتاشو سر میکشه و میگه ما خودمون همه رو رنگ میکنیم،تو دیگه میخوای

ما رو سیاه کنی؟

این دوتاش سالم سالم بود،میخواستی منو امتحان کنی

بعد از یه مدت سرو کله زدن و مخ زدن ،قرار میشه سونگ یانگ تصمیم بگیره که میخوااد

با جومونگ متحد بشه یا نه

جومونگ خرم و خندون راه میفته سمت اردوگاهشو همه از دیدن قد رشیدش خوشحال میشن

سونگ یانگ کله ش رو کار میندازه و هر چی فکراشو زیرو رو میکنه می بینه به ضررشه که بخواد جنگ کنه،خصوصا یادشه که حاکم هیون تو با چه خفتی بیر ونش انداخته

برای همین تصمیم میگیره صلح کنه و متحد بشه

سونگ یانگ راه میفته سمت اردوگاه و با جومونگ اتحاد می بنده

سایونگ خبر اتحادشونو به یون تابال میده و همه با دمشون گردو میشکنن

وقتی خبر این اتحاد به بویو میرسه ،شاه غش میکنه و دلش ضعف میره،میبرنش استراحت کنه ،


افسر سونگ میره دنبال یوهوا ببردش پیش شاه و بهش میگه بالاغیرتا شاه حالش بده

یه چیزی نگو بدتر بشه

شاه به یوهوا میگه که بالاخره پسرت دسته گل اب داده و جولبون رو متحد کرده

و همین روزا هم به ما حمله میکنه ،حالابشین و نگاه کن

یوهوا هم زود این خبر رو میذاره کف دست عروسش و میگه همین روزاست که جومونگ بیاد نجاتمون بده

برادر ملکه که فضولی تو خونشه ،خبر مریضی شاه و اتحاد جولبون رو به

ملکه میده و میگه چه فرصت خوبیه که تا شاه مریضه ،تسو دوباره بشه همه کاره مملکت

ملکه هم میگه خیلی خودتو خسته نکن،مملکتی که رو ابه ،شاه شدنش چه فایده ای داره؟
 
 
 
-------------------------------------------------------
 
 
 

اوضاع به شدت بیخ پیدا میکنه و ملکه دست به دامان کاهن میشه تا هر چه زودتر یه فکری بکنه و با

نقشه های مسخره اش یه گند دیگه بالا بیاره،کاهن هم پیشنهاد میکنه با هان همدست بشن تا بتونن سر جومونگ رو زیر اب کنن،ملکه میگه این شاه رو تکه تکه هم بکنی با هان دست به یکی نمیشه،نا سلامتی این و هه مو سو یه زمانی دشمن خونین هان بودن

همینطور که ملکه در حال نقشه کشدینه محافظ سولان رو می فرسته دنبالش تا بگیره بیاردش

سولان حضور علیا حضرت همایونی شرفیاب میشه و می بینیه ملکه یه مشت کیسه دارو گذاشته و میگه ما دیگه بیشتر از این نمیتونیم صبر کنیم زودتر این دارو ها رو بخور بلکه بتونی معجزه کنی(نمیدونم چی شد که از فکر زن دادن تسو  اومد بیرون)

سولان به شدت ناراحت میشه و میگه یه تلافی بکنم همتون انگشت به دهن بمونین

یه راست میره سراغ تسو و بهش میگه بجای اینکه انقدر حرص بخوری بیا بریم پیش بابای من ،تا یه راهی جلو پامون بذاره

به مناسبت اتحاد جولبون و دامول،مراسمی به پا میکنن و همه جا رو کاغذ کشی و روبان کشی و گل منگولی میکنن تا مراسم جشن برگزای بشه

 

کاهن ،با خون جومونگ و سونگ یانگ نماد گوگوربو رو ،روی یه پرچم میکشه و جومانگ هم یه سخنرانی پر از بلاغت و فصاحت میکنه و همون روضه های همیشگیو دوباره تکرار میکنه

ملت هم که جشن ندیده کلی هورا و هوار میکشن که انگار چه اتفاقی افتاده

تسو به فکر نقشه های ننگین میفته و برای رسیدن به این نقشه ها یه کم به سرو وضع ننه و خواهر بو میرسه

بوی بدبخت نمک گیر میشه و مجبور میشه به حرفای تسو گوش بده

تسو بهش میگه باید به شکل یه بازرگان وارد گیه رو بشی و جومونگ رو بکشی و من از خانواده ات محافظت میکنم،البته اینجا تسو داره از افعال معکوس  استفاده میکنه

وقتی اونا نقشه قتل جومونگو میکشن،موپالمو زره اهنی که به تازگی ساخته و هیچ تیری درش نفوذ نمیکنه رو به جومونگ نشون میده،ماری یه تیر به سمتش میزنه و وقتی می بینن که سلاحی بهش کارگر نیس همه به به و چه جه راه میندازن

اما جومونگ به زره دست میزنه و میگه این خیلی سنگینه ،ما ارتشی هستیم که یواشکی حمله میکنیم اگه قرار باشه با اینا بریم جنگ دو روز قبل از رسیدنمون همه با خبر میشن

بعد از مراسم جشن ،یون تابال دست جومونگو میگیره میبره تا سوپرایزش کنه

و این سوپرایز چیزی نیس جز این که قصری رو که واسه گیه رو جدید ساختن بهش نشون بدن

همه جای قصر رو سرک میکشن و جومونگ خوشحالیشو نشون میده

هنوز پاشونو از در این قصر نذاشتن بیرون ،اختلافا و خاله زنک بازیا شروع میشه

مشاورای جومونگ دو دسته میشن و هر کسی یه چیزی میگه

یه عده میگن باید جومونگ امپراطور باشه و نباید اجازه بدین سوسانو رهبر باشه

دسته دیگه که شامل اویی و ماری میشه میگن سوسانو به جومونگ خیانت نمیکنه


جومونگ که میبینه اینا الان همدیگه رو تیکه پاره میکنن میگه من خودم زبون  دارم سه متر ،کسی واسم تعیین تکلیف نکنه

 

جومونگ و سوسانو خلوت میکنن و جومونگ نقشه جوسونگ رو بهش نشون میده و میگه که میخواد این زمینها رو پس بگیره

سوسانو هم قبول میکنه به جومونگ کمک کنه به هدفهاش برسه

 

حاکم هیون تو که بو کشیده ،پا میشه میاد بویو و تسو و دخترش ازش استقبال میکنن

نمیدونم این چرا پیر نمیشه

تسو پدر زنشو می بره پیش باباش تا اگه قرار باشه همدیگه رو بزنن پادرمیونی کنه

حاکم هیون تو یه راست میره سر اصل مطلب و میگه باید با همدیگه ریشه جومونگ رو از ته بکنیم

از اون ور بو که واسه خون و خونریزی به گیه رو رفته،وارد مرز میشه و با بقیه از کنار سربازا رد میشه

همون موقع سه تفنگدار میرسن و اویی حس میکنه اینو یه جایی  دیده ولی هر چی به مخ و مخچش فشار میاره ،یادش نمیاد

ملت از شدت گرسنگی رو به غش هستن،ماری میگه انقدر ادم قبول نکن از گرسنگی می میریما! جومونگ میگه که من غیرت دارم نمیتونم ملتی که میان اینجا رو برگردونم فعلا یه چند تا اعلامیه بچسبونین به دیوار که نیرو بگیریم خودم یه فکری به حال گرسنگی مردم میکنم

بعد از این اگهی ها،یه عده واسه نظامی شدن مبارزه میکنن و یه عده رو رد میکنن

بو هم بین همین داوطلبهاست که یه روز جومونگ مبارزه ا ونو با موگول می بینه

جومونگ از قدرت و مبارزه ش خوشش میاد و به اون توی ارتش پست میده

لبخند بدجنسی روی لبای بو میشینه

دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
افسانه جومونگ قسمت ۶۲

احتمالا دسته گلی که توی قسمت قبل یوهوا و عروسش به اب دادن یادتونه،اینم بقیه ماجرا...

شاه که هنوز هیچی نشده دلش واسه یوهوا تنگ شده ،دستور میده به هر بدبختی

شده این سه تا رو پیدا کنن و

برگردونن و گرنه پوست از سر همه میکنه

نارو و افسر سونگ هر چی توی کوه و دشت میگردن اونا رو پیدا نمیکنن و سونگ پیشنهاد میده برن مرز رو ببینن

چون به احتمال زیاد اونامیخوان از مرز فرار کنن

از طرفی یوهوا و یه سویا و ندیمشون توی راه هستن و یه شب و

نخوابیدن و مدام از ترس سربازا این گوشه و اون گوشه

قایم میشن

یوهوا که می بینه خطر خیلی نزدیکه میگه باید تا غروب صبر کنیم ،هوا که تاریک شد جیم میزنیم

خبر فرار این سه تا توی قصر می پیچه و ملکه دو سه تا فحش میده و میگه اینا حالیشون نیس  و همون بهتر که رفتن گمشدن

تسو به مامی میگه که اینا این مدت گر وگان خوبی واسه ما بودن ،ملکه ناراحت میشه و میگه یعنی ما انقدر بدبختیم که باید به جومونگ هم باج بدیم؟

یوهوا و اهل بیت همراه ،کنار مرز منتظر موندن که یه دفعه یوهوا استاد چان رو می بینه و میره ازش کمک میخواد اونم

که یه چی تو مایه های زورو هست و دلش واسه اینا میسوزه

خلاصه یوری رو مینشونن وسط گاری و یه عالمه کیسه میذارن دور و برش ،سه تا زنه رو هم به شکل کارگرا در میارن و راه میفتن سمت مرز جولبون

اونجا بازرس یه چند تا جواب و سوال الکی میکنه و میذاره رد بشن که یه دفعه جسد نارو پیدا میشه و میگه  من خودم باید

مو به مو بگردم

خلاصه شمشیر میزنه تو این کیسه و تو اون کیسه ،وقتی نوبت به گار یکه یوری توش هست میرسه ،یه سویا دلش طاقت نمیاره و میگه نکن،نارو هم اونا رو می بینه و بچه رو هم از توی گاری  میارن بیرون،قیافه یوری خیلی دیدینه ،انقدر این بچه پسر خوشگل هق هق میکنه که ادم دلش واسش کباب میشه

بالاخره زندانیهای زندان الکاتراس رو بر میگردون قصر و یونگ پو و چن از دیدن استاد چان شاخ در میارن

شاه همه رو دعوا میکنه و به چان میگه  من میدونم تو با جومانگ رابطه داری،هر چی یوهوا اصرار میکنه که من تصادفی دیدمش و ازش کمک خواستم فایده نداره ،شاه دستور میده چان رو ببرن و پدرشو در بیارن تا اعتراف کنه

یه سویا رو دوباره زندانی میکنن ،سر راه سولان می بیندش وچون د ست به تو گوشی زدنش خوبه ،محبتش رو به یه سویا ابراز میکنه و یه سیلی جانانه میخوابونه تو صورت یه سویا و میگه نمیفهمی مملکت ما رو ابه؟الانم وقت فرار کردنه؟

 

 

-------------------------------------------------------------------

 

 

بعد از برگشت به قصر یوهوا شاه رو می بینه و شاه هم علت این رفتارش رو میپرسه

یوهوا جواب میده به خاطر اینکه اونا رو مثل گروگان نگهداشتی و رو حرفت نموندی،اینکارو کردم

شاه همینطور که اشک تو چشماشه میگه حاضرم بکشمت ولی نذارم از اینجا بری

 

شاه دستور میده تا میتونن خدمت  تاجره برسن تا اعتراف کنه که با جومونگ همدسته یا نه

انواع  و اقسام شکنجه هار و ،روی این بدبخت امتحان میکنن ولی اون حرف نمیزنه ،یونگ پو که رنگ و رویی تو صورتش نمونده به چن میگه یا یه کلکی بزن یا اینکه این اعتراف میکنه و فاتحه جفتمون خونده ست

چن مغزش کار نمیکنه و یونگ پو خودش مجبورش میکنه تاجر رو بکشه،به این ترتیب که چن میگه من یه روش شکنجه ای بلدم که مجرم هر چقدر هم کله شق باشه به حرف میاد ،اون وقت یه چوب رو محکم میزنه تو سر طرف و اونم مرحوم میشه

جومونگ یه چند تا از افرادش رو فرستاده بویو واسه جاسوسی ،اونا هم برمیگردن و خبر فرار مادر و زنش رو بهش میدن ،وسط جلسه ست که این خبر به جومونگ میرسه و حسابی به هم میریزه

طبق معمول اویی جوش میاره و میگه من همین الان میخوام حمله  کنم بویو و اونا رو نجات بدم ،

 

 

 

 

جومونگ شب و نصفه شب خواب نداره وبه فکر زن و بچشه ،سو سا نو که توی ادم پاییدن لیسانس گرفته چشم ازش برنمیداره

ارتش دامول روز به روز قوی تر میشه و تهدیدی واسه بویو حساب میشه برای همین تسو قدم رنجه میکنه به جولبون  و حرف باباش رو به سونگ یانگ میگه

سونگ یانگ قبول نمیکنه که در ازای غذا از اونا سرباز بگیره و میگه ما خودمون نون نداریم بخوریم،حالا غذای سربازای شما رو هم بدیم؟

اگه یادتون باشه از قسمت های قبل قحطی توی بویو شروع شده بود ،مردم دسته دسته میرن سمت گیه رو،نخست وزیر به شاه میگه زودتر یه فکر ی بکن وگرنه مملکت بدون ملت میشه

شاه هم دستور میده هر کی خوست از مرز فرار کنه بکشنش..

حتی یه عده رو که از شاه میخوان با جومونگ متحد بشه تا از گرسنگی نجات پیدا کنن به دستور شاه گردن میزنن

 

 

-----------------------------------------------------------------

 

با وجود امنیت زیاد مرز بویو،یه عالمه ادم مثل مور و ملخ میریزن تو گیه رو ،انقدر جمعیت زیاد میشه که ذخیره غذایی کم میاد و  موپالمو به جومونگ میگه از یه طرف غذا نداریم و از یه طرف هم رییسهای گیه رو که همون سو سانو و باباش باشن بهمون غذای اضافی نمیدن


جومونگ که تو بد وضعی  گیر کرده و در ضمن از جنگ با بقیه قبیله ها واهمه داره ،تصمیم میگره بدون جنگ با بقیه قبایل متحد بشه


برای همین با سوسانو و یون تابال حرف میزنه تا هم غذای بیشتری به پناهنده ها بدن و هم اینکه اونو با خصوصیات رییس های قبیله های دیگه اشنا کنن تا بتونه اونا رو راضی به اتحاد کنه


جومونگ از اولین رییس شروع میکنه و نصفه شب میریزن بالای سرش و هر طوری هست طرف راضی به صلح و اتحاد میشه


جومونگ قول میده از قبیله اونا محافظت کنه،به  این ترتیب بقیه قبیله ها هم با جومونگ متحد میشن و خبر به سونگ یانگ  میرسه


سونگ یانگ  امپرش میزنه بالا و همین موقع ست که وزیرای جومونگ میرن جولبون و به سونگ یانگ میگن تو هم با ما متحد شو


سونگ یانگ بهش برمیخوره و میگه من هنوز نمردم که شما ها واسم تعیین تکلیف کنین


برای همین جومونگ مجبور میشه نقشه حمله به جولبون رو بکشه

این بارم سونگ یانگ دست به دامن حاکم هیون تو میشه و حاکم که می بینه هیچ نفعی تو این جنگ براش نیست و احتمال شکست زیاده رو بهش نمیده و با خفت بیرونش میکنه


به این ترتیب سونگ یانگ چاره ای نداره جز اینکه یه نماینده بفرسته پیش جومونگ و بهش بگه بیا جولبون ما کارت  داریم


همه مشاورا از جمله سوسانو بهش میگن این پیرمرده خیلی موذیه نرو،ولی جومونگ میگه من به این مذاکره احتیاج دارم و باید برم،فردا پس فردا میگن جومونگ ترسوئه


جومونگ به سمت جولبون میتازه و یه عده ادم ،مضطربانه رفتنش رو نگاه میکنن

دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
افسانه جومونگ قسمت ۶۰
افسانه جومونگ قسمت ۶۰

افراد جومانگ پسرعمه سوسانو رو می بینن و مخفیگاهشونو پیدا میکنن،پسر عمه دارویی رو که معلوم نیست اون موقع شب از کجا اورده به سویانگ میده،جومونگ با دیدن سوسانو هری دلش میریزه...

سونگ یانگ که نمیتونه بیشتر از این حقارت رو تحمل کنه تصمیم میگیره به گیه رو حمله کنه

بالاخره سوسانو به هوش میاد و از جومونگ بابت کمکش تشکر میکنه

چون اوضاعش خیلی وخیمه جومونگ پیشنهاد میکنه اون و سه تفنگدار حواس ارتش سانگ رو پرت کنن اینا هم یواشکی جیم بشن

یکی از سربازا سوسانو رو کول میکنه و به دستور جومانگ میرن گیه رو

جومونگ بهشون میگه تا من بهتون اوکی ندادم حمله نکنین

 

بالاخره یه جلسه میذارن و تو این جلسه ها هم جومونگ حرف خودشو به کرسی میشونه و میگه باید یه حمله اساسی به اینا بکنیم که ریششون کنده بشه ،اول ازهمه باید به حساب ارتش هان که دارن میان کمک اینا برسیم

سوسانو میرسه خونه و بیهوش و زار و نحیف میفته تو تخت و پزشک معالجه ش میکنه

عوضش یون تابال جلسه میگیره که چیکار کنیم و چیکار نکنیم ،عمه میگه من همین الان میرم به دست و پای سونگ یانگ میفتم ،تا ببخشدمون ،سویانگ ضایعش میکنه و میگه جومونگ گفته تا من بهتون خبر ندادم کاری نکنین

کاهن قصر هم که این همه راه رو کوفته و عنر عنر پاشده رفته پیش همون زن پیشگویی که کمان رو جومونگ داد ،با یه بقچه زیر بغل برمیگرده و به شاه میگه پیشگو کفته از این اب بزن به سرو صورتت بلکه حالت خوب بشه

 

 

 

کاهن دو زاری هم یه مراسم الکی برگزار میکنه و شاه خوب میشه

و اما روز حمله ارتش هان به ارتش دامول میرسه،مو پالمو و سربازا همه جا رو پر از بمبهای دو دی میکنن و وقتی ارتش هان میرسه تیرهای اتشی میندازن و الانفجار!!

توی هر قسمت جومونگ باید یه بخشی از هنرهاشو نشون بده،اینجا هم یه چند  نفر رو با تیر و کمون مرحوم میکنه(مثل می تی کمان که تو هر قسمت تسکه میگفت احترام بذارین)

این یه بلای اعظم بود که سر سونگ یانگ اومد ،برای همین حاکم هیون تو هر چی فحش خارجی بلده نثارش میکنه و میگه 2000تا از نیروهای منو واصل کردی به درک منم همین امشب میام ممکلتتو میگیرم

  این سونگ یانگ بدبخت انقدر خفت میکشه که دیگه روش نمیشه التماس کنه

جومونگ با خوشحالی برمیگرده گوگوریو و اول از همه حضور ملکه تشریف فرما میشن که هنوز بیهوشه


ننه مرده تسو هم که در به در دنبال یه جایی میگرده که تصرف کنه و هیچ جا گیرش نمیاد ،تا میفهمه جومونگ اردوگاه رو ول کرده به امون خدا ،میپره  اونجا و هر چی زن و مرد و بچه ست رو میکشه

 

 

------------------------------------------

 

وقتی که حال  شاه یه کم بهتر میشه ،موقعش هست که کاهن خبری رو که از پیشگو  گرفته به شاه بده،کاهن  میگه که پیشگو گفته جومونگ یه قوم جدید تاسیس میکنه و میخواد زمینهای از دست رفته جوسیون رو پس بگیره

تا شاه اسم جوسیون رو میشنوه  به کتابدارش میگه کتابهایی که تو قصر درباره جوسیون نوشته رو ببرن پیشش

اینجاست که همه قصر با مخلفاتش رو سر یونگ پوخراب میشه و به چه کنم چه کنم میفته

از شانس بدش تاجری هم که کتابها رو ازشون گرفته از بویو رفته

یونگ پو کتابدار رو  مجبور میکنه به شاه بگه کتابها گم شدن و اونم بیخبره

کتابدار هم از ترس جونش به شاه میگه من فقط ده ساله که کتابدار قصرم و از اون موقع تا الان همچین کتابایی ندیدم

تسو بعد از کشتن اون همه  ادم بی پناه برمیگرده  تا به ددی ش خبر بده که چه شجاعتی به خرج داده ،ولی همه چی با خبری که نخست وزیر میاره به هم میریزه

نخست وزیر خبر میده که جومونگ با گیه رو متحد شده و همین روزاست که یه قوم جدید بسازه

شاه جلسه فوری میذاره و هر کسی یه نظر ی میده

همه میدونن که متحد شدن ارتش دامول با یه قومی که نزدیک بویو زندگی میکنند به ضرر بویو هست

شاه اعلام جنگ میکنه ولی وزیر مالیات میگه انقدر مردممون بدبخت شدن که نون ندارن بخورن ،کیو میخوای بفرستی جنگ؟

شاه می بینه چاره ای نداره جز اینکه رییس بیریو رو چاخان کنه ،برای همین یه نماینده میفرسته بیریو تا به سونگ یانگ بگن اگه غذا و سلاح سربازامونو تامین کنی ما هم بهت نیرو میدیم تا با ارتش دامول بجنگی

 

یه سو یا که می بینه او ضاع انقدر خطرناکه و امکان درگیری بویو و دامول هست از یوهوا میخواد زودتر از قصر فرار کنن

وقتی ندیمه ش بهش میگه  از اینکه جومونگ رفته گیه رو و اونجا پیش سوسانو هست ناراحتم،یه سویا میگه درسته که خیلی وقته ندیدمش ولی جوری صورت جومونگ یادمه که انگار همین دیروز دیدمش ،حتما اونم منو فراموش نکرده...

جومونگ نقشه حمله به بیریو  رو میکشه ولی کاهن بهش میگه بهتره که بدون جنگ  اونا رو تسلیم خودت کنی(توی سریال امپراطوری بادها ،قوم بیریو بیشترین دردسر رو برای پسر و نوه جومونگ درست میکنن)

همینطور که همه مست پیروزی هستن ،یه سرباز خبر کشته شدن مردم باقیمونده اردوگاه رو میده و همه احساساتی میشن و میخوان پدر تسو رو در بیارن

جومونگ جلوی اویی که به شدت احساسی شده رو میگیره و اونو اروم میکنه

در همین اوضاع و احوال سوسانو هم به هوش میاد و به خاطر همه کارای جومونگ ازش تشکر میکنه

 

بالاخره استاد چان با یه عالمه نقشه و کتاب از جوسیون برمیگرده و اونا رو به جومونگ تحویل میده

جومونگ شاد وخندون از این که می بینه سرزمین ابا و اجدادیش چقدر وسیع بوده بشکن میزنه و بالا میندازه

چان به جوومونگ میگه که نامه رو به مادرش داده و ظاهرا  حال اونو و همسرش خوبه

 

 

---------------------------------------------------------------

 

سونگ یانگ برای یه جنگ دیگه اماده میشه ولی چون تجهیزات کافی نداره از رییس های بقیه قبیله ها میخواد کمکش کنن،اونا میگن ما خودمون داریم از گرسنگی میمیریم ،نون و ابمون کجا بوده که بخوایم به تو بدیم ،(همون مثل معروف دیجیـــــــــــــــــــتالم کجا بوده؟!!)

سونگ یانگ همه رو تهدید میکنه یا جیزی که میخوام بهم میدین یا همین الان کله همتونو میکنم

و اما توی قصر بویو ،ملکه ترتیبی میده که عروس قشنگه ،با باباش حاضر بشن و از اون طرف میگه تسو هم بیاد زن جدیدشو ببینه

تسو که میاد میگه این پنجه افتاب رو واست انتخاب کردم تا بگیریش از این وضع بی بچه بدون در بیای،ما وارث می خوایم...

تسو میگه خوبه و من باهاش ازدواج میکنم ولی باید صبر کنیم تا بویو از این وضعی که درش هست دربیاد

سولان که از همه این اتفاقها خبر داره به تسو میگه یه وقت ملاحظه منو نکنیا ،هر کاری دوست داری بکن (،اخه زن هم انقدر مظلوم و پاک نیت و انسان دوست میشه؟!!)

تائوچن،محافظش بهش میگه مطمئنی اگه زن بگیره ناراحت نمیشی؟ سولان که خیلی جونور تر از این حرفاست میگه وایسا من ملکه بشم،یک پدری از اینا در بیارم که اجدادشونو یاد کنن

سوسانو بعد از کلی ناز و ادا بالاخره از رختخواب میاد بیرون و تو کارای جومونگ سرک میکشه  تا ببینه جومونگ میخواد چیکار کنه،جومونگ واسش توضیح میده اینا نقشه زمینای اجدادیمه و میخوام پسشون بگیرم،ظاهرا سو سانو هم باهاش موافقت میکنه و من باهاتم

 

از اون طرف ،موعد فرار یه سویا و یوهوا می رسه،یه سویا یه خورده غذا واسه نگهبانا میاره که داخلشون داروی بیهوشی ریخته و اونا هم بعد از خوردنش رو زمین ولو میشن

یه سویا و یوهو ا و ندیمه لباسای کهنه میپوشن و از قصر فرار میکنن

افسر سونگ وقتی می بینه نگهبانا خوابن وارد اتاق یوهوا میشه و نامه اونو واسه شاه پیدا میکنه

نامه رو به شاه میده و توی نامه نوشته شده که "دیگه نمیتونم به قولی که به شما دادم وفادار باشم و پیش شما بمونم،وقتی دیدم یه سویا رو به عنوان گروگان نگه داشتی خودم تصمیم گرفتم فراریشون بدم"

شاه عصبانی میشه و دستور میده هر چی اش خوره بفرستن دنبالشون و هر طوری شده برشون گردونن

یه سویا ،یوری ،یوهوا و ندیمه توی تاریکی شب ناپدید میشن....

دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
افسانه جومونگ قسمت ۳۲

جومانگ و دارو دسته وسط جنگ ، بین دشمن گیر افتاده بودند که جومانگ یه دفعه مثل شیر ژیانی شروع میکنه به تیراندازی به دشمن و اونا رو یکی یکی لت و پار میکنه...

PardisFun.Com

اون طرف هم سو و بقیه اسیر ها مات و مبهوت از اینکه چی به سرشون میاد و نوکره مرتب رو اعصاب سو راه میره و میگه اگه تو با این مردنیه این کارونکرده بودی الان اینجا نبودیم...

PardisFun.Com

یومیول که به یونتابال قول داده سو رو ازاد کنه میره اردوگاه و با رییس بیریو حرف میزنه و میگه تو سو ور ازاد کن عوضش باباش رو بگیر اما بیفایده ست

PardisFun.Com 

دستور گردن زدن سو و بقیه صادر میشه که همون موقع مرد عنکبوتی سر میرسه و اونا رونجات میده

PardisFun.Com

سو که چشمش به جومانگ میخوره خودش رو لوس میکنه و میگه به خاطر من تو و شاه تودردسر افتادین.جومانگ هم دلداریش میده

PardisFun.Com 

قرار میشه برگردن بویو و هر چی از تدارکاتشون کم شده دوباره تهیه کنن

دائه سو خوشحال وقتی میشنوه سو ازاد شده از خوشحالی میترکه و میگه این نارو بالاخره ازادش کرد اما وقتی میبینه که جومانگ با سو اومد اب سرد میریزن روش به نارومیگه پس تو اونجا چه غلطی میکردی

PardisFun.Com

اونم میگه که مادرت و داداشت نذاشتن من برم نجاتش بدم

PardisFun.Com

دائه سو که به مادرش اعتراض میکنه چرا اینکارو کردی

ملکه مارمولک هم میگه بچه این دختره جز دردسر واسه تو هیچی نداره بذار دسترسهاش واسه همون جومانگ پدر سوخته ای باشه که اگه روزی تو جنگ پیروز بشه و مملکت بیفته دستش ما همه بدبخت میشیم

PardisFun.Com

یونتابال از سو بابت اتفاق ها معذرت خواهی میکنه و میگه من تورو از بچگی مثل مردها بار اوردم، اگه طوریت میشد من چه خاکی تو سرم میکردم....

PardisFun.Com

و یوهوا هم که با این ظاهر ا رومش از همه بدتره ، به جومانگ میگه این ملکه خیلی جونوره ا گه تو شاه روببری جنگ ممکنه تو نبود شما یه کارهایی بکنه من باید حواسم رو جمع کنم.بابات رفت اسیرها رونجات بده دیگه برنگشت اگه تو بری چقدر باید صبر کنم برگردی؟!

PardisFun.Com

دائه سو نامه ای واسه حاکم هیون تو مینویسه ، بین راه اویی و ماری نامه رو از پیکش میگیرن ، جومانگ با قیافه طلبکارانه میره پیش دائه سو میگه دستت درد نکنه اطلاعات غلط دادی دشمنمون وگرنه ما تو این جنگ پیروز نمی شدیم...اگه یه بار دیگه ببینم نامه نگاری میکنی و جاسوس بازی در میاری بد رقم حالتو میگیرم....

PardisFun.Com

جومانگ لایحه دستگیری اراذل رو تصویب میکنه و میره خونه دوچی عرض اندام کنه...داداشش هم که طبق معمول اونجا لنگر انداخته و جومانگ قاچاق کردن کالاها رو بهونه میکنه و میگه باید همه رو مصادره کنم و خود دوچی هم کشته بشه

PardisFun.Com

یونگ پو وساطت میکنه و جومانگ فقط به مصادره کردن رضایت میده

PardisFun.Com

حاکم هیون تو اماده جنگ میشه و به سولان میگه الان من با دائه سو دشمنم اگرچه تو بهش حسی رو داری اما من تو به ارزوت میرسونم و بویو رو فتح میکنم

PardisFun.Com

شورای ارتش هان تشکیل میشه و اونا در باره ا ین که تو این جنگ چکار کنند و تدارکات از کجا بیارن بحث میکنن

PardisFun.Com

توی اردوگاه بویو هم جلسه تشکیل میشه و تنها کسی که میگه جنگ باید سریع انجام بشه جومانگه...

PardisFun.Com

یه دفعه ارتش هان حمله میکنه و مبارزه تن به تن شروع میشسه

PardisFun.Com

پیروزی ابتدایی با بویو هست و سران هان وقتی میفهمن فرمانده ارتش بویو جومانگه شاخ در میارن

PardisFun.Com

جومانگ شبانه روز فکر میکنه که چطوری بااین نیروی کمشون میتونن پیروز بشن

PardisFun.Com

تا اینکه فکری به ذهنش میرسه و به سه تا دستیارش میگه از فردا همه سربازها باید ادرا......شون رو توی ظرف بریزن و هر کی نریزه وای به حالش.(با عرض معذرت این قسمت رو نمیشد حذف کرد)

PardisFun.Com

همه تو این فکرن که جومانگ چه نیتی داره

جومانگ همه رو وادار به این کار میکنه و برگ یه مشت علف و ملف رو میکنن و یه روز همه رو اتش میزنن و اون چیزها رو هم میریزن روش...

PardisFun.Com

از اون ها یه ماده درست میشه که جومانگ به سو نشون میده و میگه به این میگن شیطان که از .......ادم و برگ درخت توت درست میشه، اینو اگه بندازی تو اتش شعله ور میشه اما الان مشکل ما اینه که چطور اینو بندازیم تو گروه دشمن

PardisFun.Com

سو با سویونگ مطرح میکنه و میگه کاریت نباشه من درستش میکنم

PardisFun.Com

خلاصه بادباک درست میکنن و. این شیطونه رو میندازن تو باد کنک و بعدش هم که منفجر میشه

PardisFun.Com

شب جنگ یه عالمه از این بادکنگ ها بالای سر ارتش هان به پرواز در میاد که هان دست و پاشو گم میکنه یه دفعه ارتش بویو تیرهای اتشی به این بادکنک ها میزنن و همه اش با هم منفجر میشه

PardisFun.Com

 و جومانگ که میبینه اوضاع مناسبه دستور حمله میده

PardisFun.Com

   1      2    صفحه بعدی

چت روم فارسی در زیر برای همه دوستانه ایرانی و همه وبلاگ داران مجانی و بدون هیچ برنامه ای در وبلاگ خود چت روم داشته باشید

:::╬● دریافت کد چت روم برای وبلاگ شما●╬:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::

src=http://flashmanavi.persiangig.com/shomareshgar/gheybat1.swf